چهارشنبه 27 آبان ماه سال 1388
کارمند از نوع بانو !

یادش بخیر یه روزایی یه اتفاقایی تو این دفتر50 افتاده که فراموش کردنش خیلی سخته و هر از گاهی یادآوری شون لبخند رو مهمونت میکنه  اتفاقای خیلی جالب، آمد و رفت های آدمایی که الان تو به صدقه سری همین دفتر 50 تا از در وارد میشدن می تونستی تشخیص بدی کارشون چیه انگار تک تک اعضای صورتشون باهات حرف میزدن می تونستی تشخیص بدی یه کار غیر متعارف ازت می خوان ، آدم سه پیچی هستن یا نه !! همه ی اینا رو جناب مسئول دفتر یادمون داده بود البته یه خورده بدبین بود نسبت به آدما ! خود من برای کار تو دفتر 50 از هفت خوان رستم رد شدم !خداییش دست این جناب پسر همسایه درد نکنه ( خیلی وقت بود یادی ازش نکرده بودم ) . میگم که آدمای زیادی تو این دفتر رفت و آمد داشتن از کارمند شریف بازار ناصر خسرو گرفته تا مثلا قاضی و وکیل و همه ی این ها رفقای جناب مسئول دفتر بودن این جناب مسئول دفتر یه عقیده ای داشت که  مثلا مشتری گرام که وارد دفتر میشن باید سریع در یک نگاه تشخیص بدی چند مرده حلاجه ؟! از اون آدمایی هست که یه روزی یه جایی به کارت بیاد یا نه ! خب عقیده اش بود دیگه، کار انسان دوستانه زیاد انجام میداد ولی این انتظار رو هم داشت که اگر یه جایی کارش بیخ پیدا کرد و احتیاج به کمک داشت اون طرف مقابل هم نامردی نکنه دستش رو بگیره !!

جالب اینجا بود که به من هم همیشه این توصیه رو می کرد و بگذریم که من در این یک زمینه اصلا شاگرد خوبی نبودم !

داشتم از اتفاقات جالب دفتر 50 می گفتم بعد از رفتن میترا نیاز به یک کارمند احساس میشد البته هیچ کس این نیاز رو احساس نمی کرد غیر از من و جناب مسئول دفتر، من با حجم بالای کاری و جناب مسئول دفتر که نیم نگاهی هم به پرونده های اسکن داشتن با عقب افتادن مراحل تکمیل پرونده  !! مخالف سرسخت افزایش نیرو مخصوصا از نوع بانو سرکار خانم " ف " همسر جناب مسئول دفتر بودن !

مدتی هست که یه خانمی به دفتر ما رفت و آمد داره و من فقط در حد یه مشتری نسبت به ایشون شناخت دارم ولی خانم " ز " کمی دقیقتر بود و مدام به من هشدار میداد که : غلط نکنم این دختره قراره همکارمون بشه . بعضی وقتا نسبت به بعضی از آدما حس خوبی نداری ! این تنها دلیل خانم " ز " بود برای مخالفت با حضور مژگان تو دفتر !! بله !! سرسخت ترین مخالف حضور مژگان تو دفتر خانم " ف " بود و کمی از  تنفر این دو به من هم سرایت کرده بود من که مشتاق حضور یک کارمند جدید بودم حالا ...!!!

خلاصه از اونجایی که جناب مسئول دفتر فوق العاده لجباز تشریف دارن و همینطور اگر اراده کنن کاری رو انجام بدن حتما به فعلیت می رسونن ، مژگان شد کارمند جدید دفتر 50 ! هیچ وقت  اون روز رو فراموش نمی کنم درست 45 دقیقه خانم " ف " تلفنی با من صحبت کرد و به شخص بنده و جناب مسئول دفتر بد و بیراه گفت ! کاری بود که شده  پی آمد این استخدام غیر منتظره قهر کردن یک هفته ای خانم " ز " بود که البته خودش پشیمون شد و مجدد برگشت سر کار !

مژگان برخلاف ظاهر غلط اندازش چندان هم دختر بدی نبود البته اون اوایل یه کم مظلوم نمایی هم چاشنی کارش بود که همین امر خانم " ز " رو هم نرم کرد در عرض یکی ، دو هفته ما سه نفر چنان با هم گرم گرفته بودیم که جناب مسئول دفتر رو متعجب و خانم " ف " رو عصبی تر کرده بود !هر روز تماس می گرفت و از من آمار مژگان رو می گرفت !
راستی ورود مژگان همسایه ها رو هم تحت تاثیر قرار داده بود از جمله  برادران گرام واحد بیمه  !!

 

 

پ.ن 1 : کم نبودن آدمایی که می یومدن و ازتو می خواستن سیم کارتشون رو بدون مدرک تعویض کنی ، براشون سند تعهدی بزنی  خیلی وقت ها نه فروشنده حضور داشت و نه خریدار ( این بود کارای غیر متعارف )

 

 

پ.ن 2 : معرف مژگان حاج آقا پدر جناب مسئول دفتر بود ، و مدام در مقابل مخالفت های ما میگفتن : شما خانم ها از حسودی چشم ندارین حتی همدیگه رو ببینید ، مثل الان که نمی تونید بهتر از خودتون رو ببینید !!!!!!!!!!!!!

 

 

پ.ن 3 : اون روزای اول مژگان خیلی خوب همکاری می کرد به قول مسئول دفتر سر موقع می یومد سر موقع می رفت ، کارمون هم خیلی جلو افتاده بود  . خلاصه یه همکار تمام عیار بود ولی به قولی شاهنامه آخرش خوشه !!!

شنبه 2 آبان ماه سال 1388

در مورد همسر گرام مسئول دفتر یعنی خانم " ف " که هر از چند گاهی در دفتر رویت می شدند و ما زیارتشان می کردیم حرف و حدیث بسی بسیار است !  

در مورد ایشان در نگاه اول : خانمی فوق العاده حساس و صد البته مغرور از همان ها که عصا قورت داده اند  ! 

در مورد ایشان بعد از کمی آشنایی :  همچنان مغرور ، کمی مهربان و صد البته همچنان حساس و فوق العاده رک !!! 

اینکه میگم رک و راست حد نهایتش هستا ، یعنی هر آنچه در دل ایشان است به طرفه العینی بر سر زبان مبارک نیز جاری می شود و این نه چندان خوشایند ! یعنی امکان نداره نسبت به کسی حس یا عقیده ای داشته باشه و بروز نده حالا این نظر خواه بد باشه خواه خوب ! 

همین حساس بودن بیش از حد ایشون باعث درگیری اش با میترا بود ، روزی نبود که خانم " ف " در دفتر حضور داشته باشه و با میترا جر و بحث شون نشه !  

میترا دختر شاد و بذله گویی بود ، براش فرقی نمی کرد طرف مقابلش کی باشه ؟! جناب مسئول دفتر ، جناب سرمایه گذار ، من یا حتی مشتری ها و این یعنی تضاد کامل با خانم " ف " مخصوصا در مواقعی که مسئول دفتر حضور داشت ! 

آقای ... معروف بود به اینکه کارمنداش رو خیلی زود به زود تغییر میده ، و این سوال رو بقیه همیشه از من می پرسیدن که دلیل این تغییرات چیه ؟ ولی بعده ها کاملا مشخص بود دلیل تمام این تغییرات گاه و بیگاه کسی نبود جز خانم " ف "  . بله بالاخره پرش به میترا هم گرفت ! خانم " ف " کانهو طوفان بود تا می تونستی باید ازش فاصله می گرفتی مهربونی هاش آرامش قبل از طوفان بود!! 

 

                                                    ****** 

ما در این دفتر 50تا دلتون بخواد خرابکاری کردیم! همین جناب سرمایه گذار هر از چندگاهی چندتا فرم میدان دست بنده (فرم تعویض سیم کارت ) که این سیم کارت ها رو برای من تعویض کنید ما هم اطاعت امر می کردیم ، بین این شماره ها یه شماره ی تغریبا رند بود که در عرض یک هفته سه بار سوزونده شده بود بار سوم من با تعجب به جناب سرمایه گذار گفتم : دوباره این شماره ؟! مگه قسط اش رو نیاورده ؟! گفت نه نمی دونم کی بدون مدارک هم بهش سیم کارت میده ؟؟!! 

همون روز بعد ازظهر که دفتر تقریبا خلوت بود ، تلفن دفتر به صدا در اومد و چون ما همیشه تلفن ها رو جواب میدیم (!!!!) یه آقایی که خیلی هم شاکی بود بدون سلام و علیک گفت خانم شما به چه حقی تو این هفته سه بار سیم کارت من رو سوزوندین با کدوم مدرک ؟؟!! من از دستتون شکایت می کنم ! ما که انگار یه سطل آب سرد روی سرمان خالی کرده اند فقط توانستیم شماره تماس این آقا رو بگیریم و بگیم در اسرع وقت با شما تماس می گیریم ! 

خوشبختانه جناب سرمایه گذار هم در دفتر حضور داشتن ! من که انگار عصبانیت این آقا به من هم سرایت کرده بود با سگرمه های در هم رفته ، رفتم سراغ جناب سرمایه گذار !!

گفت کی بود ؟!!

گفتم یه آقایی ، میگن شما به چه حقی سیم کارت من رو سه بار سوزوندین ؟؟!! با چه مدرکی ؟!

بنده خدا خیلی شوکه شده بود سریع کیفش رو باز کرد و چندتا پوشه رو از کیفش بیرون آورد و از بینشون یکی رو بیرون کشید و گفت و مگه شماره شون این نبود ؟ بیا این هم مدرک !پوشه رو از دستش گرفتم و سند رو آوردم بیرون ، بله حدسم کاملا درست بود شماره ی نوشته شده روی پاکت با شماره نوشته شده روی سند مطابقت نداشت یعنی یک عدد جا به جا نوشته شده بود !!

این بار نگاهم رو از سند گرفتم و با چهره ای غضب آلود به جناب سرمایه گذار نگاه کردم ! گفت حالا چرا اینجوری نگاه می کنی ؟! اصلا همه اش تقصیر شماست که موقع تعویض سیم کارت دقت نمی کنی (!!!!!) ببینی خط به نام من هست یا نه !! من هم در جواب گفتم نیست آخه تمام این خط ها به نام شماست !! حیف که بزرگتر بود و نسبت به دفتر حق آب و گل داشت و الا می دونستم ...

وقتی جناب مسئول دفتر تشریف آوردن با اون آقا تماس گرفتن و با کلی عذر خواهی موضوع رو ختم به خیر کردن !! و قرار شد ما هزینه های تعویض سیم کارت رو به ایشون پرداخت کنیم و سیم کارت رو تحویل ایشون بدیم !!

بعد با نگاهش من رو میخکوب کرد به زمین !!

این یعنی چی ؟؟! یعنی من برم ؟؟!! عمرا !!

 

                                                  *****

 

پ.ن 1 : کار اسکن مدارک اصلا سرعت لازم رو نداشت ! نیست ماشااله این دفتر اسطوره نظمه هیچ کدوم از پرونده ها کامل نبودن !

 

 

پ.ن 2 : نیما معمولا کارای بیرون از دفتر رو انجام میداد ، خدا خیرش بده !!

 

 

پ.ن 3 : جناب سرمایه گذار وقتی یاد اون روز می افته به شوخی میگه : 7 سال تو این دفتر رفت و آمد داشتیم کسی نازک تر از گل به ما نگفت اون وقت تو ...

 

 

پ.ن 4 : گفتم که تو این دفتر دیواری کوتاه تر از دیوار ما پیدا نمی کنن حالا شانس آوردیم این آقا اهل تهران بودن و مثلا ساکن سیستان و بلوچستان نبودن ! بابا این روزا هزارتا راه وجود داره از زمین و آسماون پیک موتوری و آژانس می باره ولی مسئول دفتر اصرار داشتن بنده شخصا به عنوان سفیر دفتر حضورا خدمت ایشون برسم !! 

شنبه 11 مهر ماه سال 1388
نیما و میترا !

با شروع اردیبهشت 87 دو کارمند جدید به جمعمون اضافه شد ! نیما و میترا !

نیما از کارمندای قدیمی دفتر بود که دو سال پیش برای انجام وظیفه و پاسداری از مرزهای مملکت عازم خدمت مقدس (!!) سربازی شده بود و با پایان این دوره تقریبا دو ساله به جمعمون اضافه شد. والا از شما چه پنهان ما در برخورد اول با توجه به نگاه های ایشون فکرمان به هزار راه رفت ، خب دست خودم نبود دیگه !

ولی با گذشت چند روز متوجه شدیم این بنده خدا در تنها وادی که سیر نمی کند همین موضوع است ( لااقل در مورد من یک نفر ) پسر فوق العاده ساده و شوخ طبعی بود ، دارم میگم فوق العاده به وقتش از شاهکارهای ایشون مستفیض میشین !!! و میترا ایشون هم دست کمی از جناب نیما نداشت فقط در مورد ایشون باید از فاکتور سادگی صرف نظر کرد ! تصور کنید این دوتا با هم تو دفتر باشن باور کنید کل همسایه ها از دستشون عاصی بودن !!

از اواسط اردیبهشت دوره ی دوم طرح توزیع کالابرگ آغاز شد ! باور بفرمائید ما هر چه تلاش کردیم نتوانستیم جناب مسئول دفتر را راضی به انصراف از این طرح کزایی بکنیم هر چه دلیل منطقی و غیر منطقی بود جمع کردیم ولی ایشان راضی نشدند که نشدند . برای خودشان هم ( البته فقط خودشان ) دلایل قانع کننده ای داشتند ! می گفتن تو کتم نمیره که که کاری رو نیمه کاره رها کنم اداره پست رو کمک ما حساب کرده !!!!!!!!

نخیر مثل اینکه اصرار ما هم فایده ای نداشت یه جورایی آب تو هاون کوبیدن بود ! خدا رو شکر این دوره هم خلوت تر بود و هم نسبت به دوره قبل مدت زمان کوتاهتری داشت و همچنین می تونستم رو کمک میترا و نیما و خانم ( ز ) حساب کنم!

روال کاری ما اینگونه بود که صبح به صبح کالابرگ ها رو از اداره پست تحویل می گرفتیم و آخر وقت بعد از توزیع، فرم ها و سوش های باقیمانده رو عینا تحویل می دادیم و از آنجایی که بدبخت تر از شخص بنده در آن دفتر وجود نداشت و آز آنجایی که به ظاهر دیوارمان همان قدمان از بقیه کوتاهتر بود ما مسئول انجام این امر خطیر شدیم  !! البته بقیه برای واگذری این مسئولیت مهم به بنده دلیل داشتن ! میگفتن تو کارت دقیق تره و به محیط اداره پست آشناتری و هزارتا هتدوانه رنگارنگ دیگه فکرش رو نکردن من پیچاره فقط دوتا دست دارم !! یه روز که از اداره پست برگشتم دیدم اوضاع دفتر اساسی به هم ریخته است و یکی ، دوتا از شیشه های پیشخوان شکسته !! تا رسیدم میترا شروع کرد با آب و تاب به تعریف ماجرا ! قضیه از این قرار بود ( شما که در جریانید کرج شهر 72 ملته و ایران کوچک واز این حرف ها ) یکی از این بانوان محترم ( از من نخواین اصلیتش رو بگم که نمیگم ) تشریف فرما شده بودن دفتر و چون بعد از ساعت مقرر و همچنین به علت اتمام کالابرگ های موجود چیزی عایدشون نشده بود اول شروع کرده بود به داد و بیداد و در ادامه هم با مشت یکی دوتا ازشیشه های دفتر رو شکسته بود ! شانس آوردیم دفتر ما شیشه قدی نداره ! والا به خدا !

بعد هم در کمال اعتماد به نفس زنگ زده بود به پلیس تا احقاق حق کنه و همون شب کالابرگ بگیره !کار دنیارو میبینی به جای اینکه ما شاکی باشیم ایشون طلبکار بودن ! ( البته تو دوره قبل هم یه مورد مشابه اتفاق افتاده بود )

قبلا گفته بودم این جناب مسئول دفتر ما هم اعتماد به نفس خارق العاده ای داره و هم قدرت بیان بسیار عالی و به گفته خودش تا به حال از هیچ محکمه و دادگاهی بازنده بیرون نیومده در این یک مورد هم ایضا !!

خلاصه که اون سرکار خانم مجبور شد که خسارت ما رو بپردازه !!

 

 

 

 

 

پ . ن 1 :  نیما و جناب پسر همسایه اصلا و ابدا رابطه ی حسنه ای با همدیگه نداشتن و یه جورایی سایه هم رو با تیر میزدن !

 

 

 

پ . ن 2 : خداییش اگر این خانواده ی بنده می دونستن که من این کالابرگ ها رو جا به جا می کنم ، مطمئن باشید دیگه اجازه نمیدادن من پام رو تو دفتر 50 بذارم ! جون چند بار بهم تذکر داده بودن که یه وقت تو این کار رو انجام ندیا !! خطرناکه !!

 

 

پ . ن 3 : من نمیدونم این کالابرگ چه حسنی داره اگر بگم چه کسانی بابت دریافت کالابرگ وارد دفتر ما میشدن  مثل من چشماتون از تعجب گرد میشه ! یه خانومی که خودش متخصص پوست بود و شوهرش  فک کنم متخصص اطفال بود از صبح تا ظهر به گفته ی خودش تو دفتر ما معطل شده بود بابت دریافت کالابرگ !!

فک  کنم جریان همون یک مو از خرس کندن غنیمته باشه !دولت ما هم شده ... !

 

   1      2      3      4      >>